امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

مسافری از بهشت

سرلاک خوردن امیرعلی

1393/3/20 15:17
نویسنده : nastaran
143 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزدل مامان یک روز صبح مثل همیشه برات سرلاک درست کردم که بخوری.شما قدری از سرلاکت رو خوردی اما خیلی استقبال نکردی،به نظر می اومد خیلی میل نداری.دائم دستت رو دراز می کردی تا ظرف غذات رو از من بگیری،من هم ظرف رو گذاشتم جلوت تا ببینم می خوای چه کار کنی.

اولین کاری که کردی این بود که ظرف رو برگردوندی و مقداری از سرلاک رو ریختی،و بعد اینجوری به من نگاه کردی!! من هم گفتم ایرادی نداره عزیزم هر کاری که ازش لذت می بری انجام بده.و این هم ادامه ماجرا...

خوب اول با دستهام حسابی همش بزنم...

امیرعلی:مامانی می تونم بقیش رو هم بریزم؟؟

مامانی:بله عزیزم راحت باش!

امیرعلی: :)))))

خوب اینم از بقیش،حالا خیالم راحت شد...

حالا باید سرلاک رو به همه جای میز بمالم و همه جا رو حسابی کثیف کنم... آخ جون چه کیفی میده!! 

امیرعلی:مامانی مرسی که اجازه دادی بازی کنم.من بعضی وقتها دوست دارم از این کارها بکنم و لذت ببرم.البته می دونم برای شما زحمت درست میشه اما من کوچولوام دیگه!! از این کارها خوشم میاد...

مامانی:عزیزدلم هیچ ایرادی نداره،من هر کاری می کنم تا شما لذت ببری و لحظه های شاد و خوبی داشته باشی فندق کوچولوی من.

وای حالا من حسابی کثیف شدم!موهام،دستهام،پاهام و ... 

امیرعلی:مامانی میشه من رو ببرید حمام...

مامانی:بله عزیزدلم،صبر کن تا من برم حمام رو آماده کنم.

و ادامه ماجرا در حمام...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)